آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

اولین ها

     دیروز برای اولین بار به اتفاق همسرم، دختر گلم رو برای اصلاح مو به سلمونی که همسرم هم به اونجا میرن بردیم. اولش خیلی خوب و آروم بود و هر وقت ازش می پرسیدم, می خوای موهای شما رو هم اصلاح کنند میگفت: بله. اما وقتی روی صندلی نشست و شروع به اصلاح موهاش کردن, شروع کرد به گریه کردن و حسابی بیقراری میکرد. آقایی که موهای دخترم رو  اصلاح میکرد، خیلی آدم محترم و صبوری بود و باحوصله موهای دختر گلم رو اصلاح کرد. عزیز دلم، بعد از اصلاح موهاش, خیلی سریع آروم شد و با اون آقا دست داد و براشون بوس فرستاد. ایشون هم یک بادکنک زیبا به خانوم خوشگله هدیه دادن. دستشون درد نکنه. راستش بعد از اصلاح موهاش یکم پشیمون شدم. نمیدونم شاید بهت...
30 مهر 1393

شهریور ماه من و دخترگلم

   به خاطر مشغله کاری زیاد و مریضی های پشت سر همی که این روزها مهمون ناخونده خونمون بودن، نتونستم خیلی خوب از خاطرات دختر گلم بنویسم. مخصوصاً اینکه بعد از اتمام ساعت کار، تمام سعیم بر اینه که وقت باقیماندم رو به دختر گلم اختصاص بدم.   خیلی به دنبال بازی ها و آموزش های مناسب کودکان 1 تا 2 سال میگردم. آروشا مجموعه کتاب های می می نی و کتاب هایی که عکسهای طبیعی از حیوانات داره رو خیلی دوست داره. البته سعی میکنم بازی های مناسب این سن رو هم باهاش بازی کنم. (از جمله: اسباب بازی هایی مثل پازل قطعات هندسی (جاگذاردنی ها)، جورچین حیوانات، عروسک بازی (عروسک های انگشتی)، قایم باشک, آسیاب بچرخ و ...  ) شما هم اگر پیشنهادهایی برای آم...
16 شهريور 1393

دخترم!

دخترم ! وقتی به تو نگاه میکنم نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه.       ...
6 شهريور 1393

باغ وحش

   دیروز به همراه دوستای گلمون عمو حامد و خاله مریم و پسر گلشون رادین جون به باغ وحش ارم رفتیم. اولین قفسهایی که به محض ورود دیده میشدن، قفس پرنده ها و خرس ها بود. با دیدن حیوونها متعجب و کنجکاو بودی و گاهی هم صدای اون ها رو  از خودت در می آوردی. اونجا حیوون هایی مثل خرس، بابون، آهو، گوزن، شیر، گور ایرانی، پلنگ، ببر، مار و ... رو دیدیم. با اینگه دیدن اونها خالی از لطف نبود. ولی قیافه افسرده و غمگینشون آدم رو ناراحت میکرد. به نظر من جدای از اسیر کردن و نگهداری حیوون ها توی قفس، فضای نگهداری اون ها اصلاً فضای مناسبی نبود. هم از اینکه توی فاصله به این نزدیکی می تونستی ببینیشون خوشحال میشدی و هم از دیدین قیافه های بیحال و ناراحتشو...
25 مرداد 1393

روزهای شیرین

   دیروز به همراه بابایی به پارک نزدیک خونه رفتیم. عاشق تاب بازی هستی. با اینکه توی خونه هم تاب بازی میکنی, ولی فکر کنم تاب خوردن توی پارک و  کنار بچه ها رو بیشتر دوست داری. بخاط اینکه باید کلی سرت رو گرم کنیم و توجه ات رو به چیز دیگه ای جلب کنیم تا بتونیم از روی تاب بلندت کنیم.      یک کار بامزه ای که انجام میدی, میری زل میزنی به مردم و اگر بهت نگاه کنند یا باهات صحبت کنند بهشون میخندی و  به راهت ادامه میدی و این سیکل همینطور ادامه پیدا میکنه. قربونت برم عزیزم, من هم اگر جای اونها بودم و تو با اون قیافه بامزت بهم نگاه میکردی نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم.     توی پارک تاب و سرس...
4 مرداد 1393

هفته نوشت

    جمعه شب به صرف افطار مهمون خونه خاله سمیرا بودیم. برای اینکه بتونیم بیشتر کنار خاله سمیرا و خانواده گلشون باشیم. بابایی زحمت کشیدن و ما رو زودتر به اونجا بردن. توی راه خیلی خوابت میومد ولی همینکه خاله سمیرا و پسر خاله و دختر خاله گلت رو دیدی خواب از سرت پرید و شروع کردی به بازی کردن. از تخت آرمیتا خیلی خوشت اومده بود برای اینکه آرمیتا جون یک عالمه عروسک بالای تختش گذاشته بود. شما هم دونه دونه عروسک ها رو بر میداشتی، به زبون بچه گونت صحبت میکردی و اون ها رو پرت میکردی روی تخت. حدود یک ساعت مونده به افطار هم مامانی و بابا جون و خاله سوده هم اومدن. شما هم کلی باهاشون بازی کردین.        شنبه شب هم مهم...
30 تير 1393

روزهای گرم تابستان

       عزیز دلم، روزهای گرم تابستان دارن میگذرن و شما هر روز بزرگتر و شیرین تر از روز قبل میشی. پنج شنبه ای که گذشت آقا جون و عزیزجون و عمه ها به همراه عمو مهدی و خانواده گلشون مهمون خونمون بودن. از اینکه خونمون شلوغ شده بود و شما می تونستی با دختر عمو و پسر عموت بازی کنی حسابی خوشحال و ذوق زده شده بودی. روز بعدش هم به دعوت باباجون و مامانی برای صرف افطار به خونشون رفتیم. دست مامانی دردنکنه، مثل همیشه کلی زحمت کشیده بودن. خاله سمیرا و دایی سهیل هم به همراه خانوادشون اونجا بودن. شما هم کلی با دختر دایی و پسر خاله و دختر خاله گلت بازی کردی. فکر کنم حسابی این دو روز بهت خوش گذشت. من هم از دیدن شادی کردن و شیطن...
22 تير 1393

خدا را برایت آرزو دارم

    خداوند تنها روزنه ي اميدي است كه هيچگاه بسته نميشود   تنها كسي است كه با دهان بسته هم مي توان صدايش كرد   تنها كسي است كه مي توان با پاي شكسته هم سراغش رفت   تنها خريداريست كه اجناس شكسته را بهتر بر مي دارد   تنها كسي است كه وقتي همه رفتند مي ماند   تنها كسي است كه وقتي همه پشت كردند آغوش مي گشايد   خدا را برایت آرزو دارم ....       ...
14 تير 1393